محمد تقي جعفري

312

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

زيرا آنان مستغرق درياى بىچون و چنداند . تو هم اگر بخواهى جان آدمى را بشناسى ، اولًا بايد ، خود را از ورطهء كالبد مادى بالاتر كشيده مقام والاى جان را به دست بياورى ، سپس شايستگى جان شناسى را حيازت كنى ، قانون هم سنخ بودن است كه ملك و عقل را از روى حكمت مانند دو صورت بيك حقيقت در آورده است . فرشته و عقل از يك گوهرند ، در جريان هستى ، مانند دنبال و سر يكديگرند كه از هم جدا ن مىشوند . فرشته مانند پرنده بال و پر مىگيرد و بپرواز در مىآيد ، عقل بال و پر طبيعى خود را رها مىسازد و به فر و شكوه روحانى نائل مىگردد . خلاصه ، ملك و عقل يار و ياور همديگر شده هر دو موجود خوش رو پشتوانه يكديگرند . به همين جهت است كه هم فرشته و هم عقل ، حق را دريافته و به آدم سجده كرده‌اند . در مقابل اين دو يار قديمى ، نفس و شيطان هم سر و دنبال يكديگر بوده به آدم حسادت و خصومت ورزيده‌اند ، شيطان كه از آدم فقط كالبد مادى را ديد از او فرار كرد و فرشتگان كه نور الهى را در او ديدند در مقابلش تسليم و قامتش را منحنى مىنمايد . آن دو ( فرشته و عقل ) كه ديدهء روشن داشتند واقعيت وجودى انسان را دريافتند در حالى كه اين دو ( نفس و شيطان ) از وجود آدم بجز مشتى گل چيزى نديدند . بيان اين كه آدم داراى نور است براى آن شخص مفهومى ندارد ، چنان كه خواندن انجيل براى يهود اثرى نمىبخشد . مگر مىتوان به شيعه‌اى كه عمر را براى خلافت ناشايست مىبيند و نسبت على را به پيامبر مطابق حديث منزلت نسبت هارون و موسى مىداند ، در بارهء عمر صحبت كرد . مگر مىتوان در نزد آدم كر ساز زد ؟ با اين حال بايد حقيقت را گفت زيرا در جامعه‌اى اگر چه يك نفر هم در گوشه‌اى وجود داشته باشد كه شايستهء دريافت حقيقت بوده باشدهاى و هوى حق پرستان اثر خود را خواهد بخشيد .